" one" song can spark a moment,
یک" آهنگ می تواند لحظه ای را خلق کند"
"one" flower can make a dream,
یک" گل می تواند رویایی را به پرواز در آورد"
"one" tree can start a forest,
یک" درخت می تواند جنگلی را به وجود آورد"
" one" bird can herald spring
یک" پرنده می تواند قاصد بهار باشد"
"one" smile begins a friendship,
یک" لبخند دوستی را آغاز می کند"
"one" handclasp lifts a soul,
یک" کف زدن روحی را به همراه می آورد"
"one" star can guide a ship at sea,
یک" ستاره می تواند یک کشتی را در دل دریا راهنمایی کند"
"one" word can frame the goal,
یک" واژه می تواند هدفی را مجسم کند"
"one" vote can change a nation,
یک" رای می تواند سرنوشت ملتی را رقم زند"
"one" sunbeam lights a room,
یک" پرتو خورشید اتاقی را روشنایی می بخشد"
" one" candle wipes out darkness,
یک" شمع تاریکی را از بین می برد"
"one" laugh will conquer gloom
یک" خنده بر اندوه چیره خواهد شد"
"one" step must start each journey,
یک" قدم لازم است تا سفری آغاز شود"
"one" word must start each prayer,
یک" واژه لازم است تا عبادتی سر گیرد"
"one" hope will raise our spirits,
یک" امید روح مان را شکوفا می کند"
"one" touch can show you care,
یک" تماس می تواند پشت گرمی را باز گو کند"
"one" voice can speak with wisdom,
یک" صدا می تواند همراه حکمت بیان شود"
"one" heart can know what's true,
یک" قلب می تواند حقیقت را تشخیص دهد"
"one" life can make the difference,
یک" زندگی می تواند تغییر ایجاد کند"
،
YOU SEE IT'S UP TO UUUUUU!
پس بدان که همه چیز به تو بستگی دارد!
be the change you wish to see in the world.
اگر خواهان تغییر در دنیا هستی، خودت را تغییر بده
(GANDHI)
"گاندی"
Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند
Dreams
رویاها
Success
موفقیت ها
Fortune
شانس
«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»
Three things in life that, once gone, never come back
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
Time
زمان
Words
گفتار
Opportunity
موقعیت
Three things that destroy us
سه چیز ما را نابود می کنند
Arrogance
تکبر
Greed
زیاده طلبی
Anger
عصبانیت
Three things that build humans
سه چیز انسانها را می سازند
Hard Work
سخت کوشیدن
Sincerity
صمیمیت
Commitment
تعهد
Three things in life that are most valuable
سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
Love
عشق
Self-Confidence
اعتماد به نفس
Friends
دوستان
Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
Peace
آرامش
Hope
امید
Honesty
صداقت
Happiness in our lives has three primary principles
خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
Experience of Yesterday
تجربه از دیروز
Use Today's
استفاده از امروز
Tomorrow's Hope
امید به فردا
Ruin in our lives is based on three principles
تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
Regretting Yesterday
حسرت دیروز
Waste Today
اتلاف امروز
Fear of Tomorrow
ترس از فردا
باسمه تعالی
«پدری مهربان ..»
"سرگشته و حیران بودم. طاقتم طاق شده بود. گویی روح از بدنم در حال بیرون آمدن بود. بدون معطلی راه افتادم. نفهمیدم چگونه خود را به دار الحکومة رساندم. آیا میشود فقط برای یک بار دیگر او را ببینم؟ آخر او همه وجود من است. اگر خدای نکرده اتفاقی بیفتد ... نه حتی فکرش را هم نمیتوانم بکنم ..."
مردم زیادی جلوی دار الحکومة کوفه جمع شده بودند و خواستار مجازات "ابن مجلم" بودند. درب خانه باز شد و امام مجتبی (علیه السلام) از خانه بیرون آمد. سکوتی بر فضا حکم فرما شد. آن حضرت فرمود: "ای مردم، پدرم میفرماید که به خانههای خود بازگردید(1) و به من وصیت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم؛ اگر پدرم از دنیا رفت، تکلیف قاتل روشن است و اگر زنده ماند، خودش در حق او تصمیم میگیرد. پس بازگردید؛ خداوند شما را مورد رحمت خویش قرار دهد!"
مردم همه بازگشتند، اما اصبغ بن نباته که از اصحاب امیر المؤمنین(علیه السلام) بود، نتوانست بازگردد. صداى گریه و ناله از درون خانه بیشتر شد و او نیز شروع به گریه کردن نمود.امام مجتبی (علیه السلام)دوباره بیرون آمد و به او فرمود: "ای اصبغ، آیا سخن مرا که کلام امیرمومنان (علیه السلام) بود،نشنیدی؟"
اصبغ گوید: "عرضکردم: آری! اما اکنون که مولایم را در این حالت میبینم، دوست دارم تا بار دیگر به او بنگرم و از او روایتی بشنوم. حضرت درون خانه رفت، چیزى نگذشت که بیرون آمد و به من فرمود: "داخل شو." پس بر مولایم امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد شدم ...
آن حضرت دستار زرد رنگی به سر مبارک بسته بود اما رنگ چهره مبارکش از آن دستار زردتر بود. مولایم از شدت ضربهای که به حضرت وارد شده بود و کثرت سمی که به آن آغشته بود، پاهای مبارک خویش را جمع مینمود و میگستراند. خود را به روى حضرت انداختم و او را بوسیدم و گریستم. به من فرمود: "اصبغ! گریه مکن؛ به خدا سوگند به بهشت مى روم." عرض کردم: فدایت شوم به خدا سوگندمى دانم که شما به بهشت مى روید، اما گریه من به خاطر آن است که به فراق شما مبتلا میشوم.
سپس به ایشان گفتم: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) فدایت شوم، آیا میشود یکى از احادیثى را که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده اى برایم بازگویی؟(2) حضرت فرمود: "بنشین که دیگر فکر نمیکنم، که از این روز به بعد از من حدیثی بشنوی."
آنگاه ادامه داد: "بدانای اصبغ، که من به عیادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم همان گونه که تو اکنون به عیادت من آمدهای، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود:ای ابا الحسن، مردم را فرا بخوان و بر فراز منبر من درآی و یک پله پایین تر از جای من بایست و به مردم بگو: آگاه باشید! هر که والدینش را رنجیده خاطر کند، از رحمت خدا دور باشد. آگاه باشید، هر که از والدین خود بگریزد، از رحمت خدا دور باشد. آگاه باشید، هر که مزد کسی که برایش کار کرده را ندهد، از رحمت خدا دور باشد.
ای اصبغ، من به فرمان حبیبم، رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کردم، پس مردی از آخر مسجد برخاست و گفت:ای ابا الحسن، سه جمله گفتی، اما آنها را به صورت مختصر بیان نمودی، پس حال آنها برای ما شرح بده. من پاسخی ندادم تا به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم."
در این جا امیرمؤمنان (علیه السلام) دست مرا گرفت و فرمود: "ای اصبغ، دست خود را بگشا. دستم را گشودم، حضرت یکی از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود:ای اصبغ! رسول خدا همین گونه که من یکی از انگشتان تو را در دست گرفتم، انگشت مرا به دست گرفت و فرمود: "هان،ای ابا الحسن، من و تو دو پدر این امتیم، از رحمت خدا دور باد، هر که ما را برنجاند. هان من و تو دو سرپرست این امتیم، پس از رحمت خدا دور باشد آن کس که از ما بگریزد. هان که من و تو دو مأمور خدمت به این امتیم، هر که اجر ما را ندهد، از رحمت خدا به دور باشد ...
آری این آخرین کلماتی بود که اصبغ از دو لب مبارک مولای خویش میشنید و پس از آن، تا آن هنگام که گرد یتیمی بر سر امت اسلام پاشیده شد و پدر امت پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست، دیگر کلامی از پدر مهربانش نشنید ...
آری، بابای مهربانمان این گونه به پیش خدایش پر کشید ...
(برگرفته از کتاب "احقاق الحق و ازهاق الباطل"، تألیف: شهید قاضی نور الله شوشتری (با تلخیص و اضافات)) (3


مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد : این بی انصافی است. چه می کنید، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند . مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ کارگران یکصدا گفتند : نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم . مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم . مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشـانمی شـود. امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکه دارائی خویش را می نگرد.
او به غنای خود نگاه می کند نه به کار ما. از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی شکفد باید هم اینگونه باشد . بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است...
کلی فکر کردم دوست داشتن یعنی چی عشق یعنی چی گاهی بعضی لغات واسمون کلیشه ای شده و بدون توجه به معنای عظیمش به راحتی ازش میگذریم و هیچ تفکر یا تأملی راجع بهش نمیکنیم دوست داشتن یعنی لذت بردن از بدی ها و خوبی های دیگران یعنی صبر و تحمل زیاد یعنی نزدیک شدن به تکامل واقعی.شاید منم معنی دقیقی ازش تو ذهنم ندارم و نتونستم معنیش کنم اما دوست داشتن و مهربون بودن یعنی بخشیدن تمام ناراحتی هایی که تو دلتون دارین و گذشت یعنی انقدر بخشنده باشی که هیچ چیزی نتونه آزارت بده ....
چه جالب قابل توجه کسانی که فکر میکنن میتونن دوست داشته باشن شاید 1%مردم هم این توانایی رو نداشته باشن پس یعنی هیشکی عاشق نیست؟
پس چرا همه چیزمون میره زیر سوال؟
امروز به وبلاگ فوق العاده ی 1کی از دوستانم سر زدم و خودم فهمیدم چقد از حقیقت وجودم دورم ما نمیتونیم عاشق باشیم چون این صفت خیلی بزرگ و عمیق اوندر سنگینه که نمیتونیم به دوش بکشیمش چون از صفات پاگ خالق.کسی که هرگز نتونستیم به معنای واقع درکمون رو ازش عمیق کنیم اما همیشه کنارمونه
خدایا به کوته فکریم ببخش اگه دستای مهربونتو رها کردم و به دنباله پروانه ای رفتم برای شیطنت ببخش که فکر کردم گمت کردمو غمگین بودم
اتفاقی در دلم افتاده است میخواهم با تمام وجود به سویش پر بزم
خدایا رو به سویت بر داشته ام گناهانم رو ببخش و به آغوش گرمت منو پذیرا باش میپرستمت چون تنها معبود منی خدایا سر به دامانت گذاشته ام مرا بپذیر....


سلام به دوستای عزیزم دلم براتون 1ذره شده خیلی بهم محبت دارین اینا همش دلنوشت
ست که شما ها محبت میکنینو از چشای نازنین و وقته گرانبهاتون مایه میزارین واسش
میخوام دباره بر گردم به وبلاگ نویسی به کمکتون هم نیاز دارم سعی میکنم مطالب
آموزنده و مفید که به درد همه بخوره بزارم تا لذت ببرید دوستون دارم به زودی منتظره سارا
باشید امیدوارم بازم منو مورد لطف خودتون قرار بدین دوستار همتون
سارا

عشق
امیری به شاهزادهگفت:من عاشق توام. شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سرتو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست.شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد وبه کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد ویاد حرف پدرش افتاد"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش هایقرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش هانگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش رابالا انداخت و راه افتاد وگفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمیخوام


