معنای عشق

بود هر که بود از بود او بود / هست هر که هست از هست اوست



نویسنده : sara ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٢/٦/۸

بعد من...

بعد من روزی اگر

بغض،گلویت را فشرد...

پای احساست اگر بر سنگ خورد..

یا اگر یک روز دستان تو هم

گرمی دست کسی را در میان خود ندید

وندر آن هنگام تلخ

که فضای سینه ات،جز آه آتشناک

چیزی را نمیداد گذر

یادی از این عاشق افسرده کن

بعد من روزی اگر زین کوچه ها عاشقی تنها گذشت

در نگاهش برق نیاز، بر دو پایش پینه بود

یادی از این خسته ی دل مرده کن

روزگاری بعد از این ، شاخه ی خشکی اگر دیدی به باغ

یا گل پژمرده ای دیدی به خاک

بلبل افسرده ای دیدی به شاخ

یادی از این شاعر پژمرده کن

گر شبی تنها شدی در خلوتی،یافتی از بهر گریه مهلتی

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد

درد خود را با خدا گفتی ،ولی باور نکرد

روزگاری بعد از این،گر تو هم عاشق شدی

یاد کن از من که دیگر نیستم....!!!




کلمات کلیدی :عشق پوچ




نویسنده : sara ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥

" one" song can spark a moment,

یک" آهنگ می تواند لحظه ای را خلق کند"

"one" flower can make a dream,

یک"  گل می تواند رویایی را به پرواز در آورد"

"one" tree can start a forest,

یک"  درخت می تواند جنگلی را به وجود آورد"

" one" bird can herald spring

یک" پرنده می تواند قاصد بهار باشد"

"one" smile begins a friendship,

یک" لبخند دوستی را آغاز می کند"

"one" handclasp lifts a soul,

یک" کف زدن روحی را به همراه می آورد"

"one" star can guide a ship at sea,

 یک" ستاره می تواند یک کشتی را در دل دریا راهنمایی کند"

"one" word can frame the goal,

یک" واژه می تواند هدفی را مجسم کند"

"one" vote can change a nation,

یک" رای می تواند سرنوشت ملتی را رقم زند"

"one" sunbeam lights a room,

یک" پرتو خورشید اتاقی را روشنایی می بخشد"

" one" candle wipes out darkness,

یک" شمع تاریکی را از بین می برد"

"one" laugh will conquer gloom

یک" خنده بر اندوه چیره خواهد شد"

"one" step must start each journey,

یک" قدم لازم است تا سفری آغاز شود"

"one" word must start each prayer,

یک" واژه لازم است تا عبادتی سر گیرد"

"one" hope will raise our spirits,

یک" امید روح مان را شکوفا می کند"

"one" touch can show you care,

یک" تماس می تواند پشت گرمی را باز گو کند"

"one" voice can speak with wisdom,

یک" صدا می تواند همراه حکمت بیان شود"

"one" heart can know what's true,

یک" قلب می تواند حقیقت را تشخیص دهد"

"one" life can make the difference,

یک" زندگی می تواند تغییر ایجاد کند"

،
YOU SEE IT'S UP TO UUUUUU!

پس بدان که همه چیز به تو بستگی دارد!

be the change you wish to see in the world.
اگر خواهان تغییر در دنیا هستی، خودت را تغییر بده


 

(GANDHI)        

"گاندی"   







کلمات کلیدی :یادم بمونه




نویسنده : sara ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/۱۳

Three things in life that are never certain
  سه چیز در زندگی پایدار نیستند

 

Dreams
 رویاها
 
 
Success

 موفقیت ها
 
 
Fortune

 شانس

 

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«» 

 

 
Three things in life that, once gone, never come back
   سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
 
 Time
  زمان
 
 Words
  گفتار
 
 Opportunity
  موقعیت
 
  
 
 Three things that destroy us
  سه چیز ما  را نابود می کنند
 
  Arrogance
 تکبر
 
  Greed
 زیاده طلبی
 
  Anger
 عصبانیت
 

  
 Three things that build humans

سه چیز انسانها را می سازند
  
  Hard Work

 

 

 

  سخت کوشیدن
  
 Sincerity

 صمیمیت
 
  Commitment

 تعهد
 
  
   Three things in life that are most valuable  
 سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
 
 Love

  عشق
 
 Self-Confidence

  اعتماد به نفس
 
 Friends

  دوستان
 
  
 Three things in life that may never be lost
   سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
 
  Peace

 آرامش
 
  Hope

 امید
 
  Honesty

 صداقت

  
  Happiness in our lives has three primary principles
  خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
 
  Experience of Yesterday

  تجربه از دیروز
 
 Use Today's

  استفاده از امروز
 
  Tomorrow's Hope

  امید به فردا
 
Ruin in our lives is based on three principles
  تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
 
 Regretting Yesterday
   حسرت دیروز
 
 Waste Today
  اتلاف امروز
 
 Fear of Tomorrow

 

  ترس از فردا

 

 

 

 







کلمات کلیدی :zendegi




نویسنده : sara ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥

 باسمه تعالی

 

«پدری مهربان ..»

"سرگشته و حیران بودم. طاقتم طاق شده بود. گویی روح از بدنم در حال بیرون آمدن بود. بدون معطلی راه افتادم. نفهمیدم چگونه خود را به دار الحکومة رساندم. آیا می‌شود فقط برای یک بار دیگر او را ببینم؟ آخر او همه وجود من است. اگر خدای نکرده اتفاقی بیفتد ... نه حتی فکرش را هم نمی‌توانم بکنم ..."

مردم زیادی جلوی دار الحکومة کوفه جمع شده بودند و خواستار مجازات "ابن مجلم" بودند. درب خانه باز شد و امام مجتبی (علیه السلام) از خانه بیرون آمد. سکوتی بر فضا حکم فرما شد. آن حضرت فرمود: "‌ای مردم، پدرم می‌فرماید که به خانه‌های خود بازگردید(1) و به من وصیت کرده که کار قاتلش را تا هنگام وفات پدرم رها سازم؛ اگر پدرم از دنیا رفت، تکلیف قاتل روشن است و اگر زنده ماند، خودش در حق او تصمیم می‌‌گیرد. پس بازگردید؛ خداوند شما را مورد رحمت خویش قرار دهد!"

مردم همه بازگشتند، اما اصبغ بن نباته که از اصحاب امیر المؤمنین(علیه السلام) بود، نتوانست بازگردد. صداى گریه و ناله از درون خانه بیشتر شد و او نیز شروع به گریه کردن نمود.امام مجتبی (علیه السلام)دوباره بیرون آمد و به او فرمود:‌ "ای اصبغ، آیا سخن مرا که کلام امیرمومنان (علیه السلام) بود،نشنیدی؟"

اصبغ گوید: "عرضکردم: آری! اما اکنون که مولایم را در این حالت می‌بینم، دوست دارم تا بار دیگر به او بنگرم و از او روایتی بشنوم. حضرت درون خانه رفت، چیزى نگذشت که بیرون آمد و به من فرمود: "داخل شو." پس بر مولایم امیرالمؤمنین (علیه السلام) وارد شدم ...

آن حضرت دستار زرد رنگی به سر مبارک بسته بود اما رنگ چهره مبارکش از آن دستار زردتر بود. مولایم از شدت ضربه‌ای که به حضرت وارد شده بود و کثرت سمی که به آن آغشته بود، پاهای مبارک خویش را جمع می‌نمود و می‌گستراند. خود را به روى حضرت انداختم و او را بوسیدم و گریستم. به من فرمود: "اصبغ! گریه مکن؛ به خدا سوگند به بهشت مى ‏روم." عرض کردم: فدایت شوم به خدا سوگندمى‏ دانم که شما به بهشت مى‏ روید، اما گریه من به خاطر آن است که به فراق شما مبتلا می‌شوم.

سپس به ایشان گفتم: یا امیرالمؤمنین‏ (علیه السلام) فدایت شوم، آیا می‌شود یکى از احادیثى را که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیده‏ اى برایم بازگویی؟(2) حضرت فرمود: "بنشین که دیگر فکر نمی‌کنم، که از این روز به بعد از من حدیثی بشنوی."

آنگاه ادامه داد: "بدان‌‌ای اصبغ، که من به عیادت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم همان گونه که تو اکنون به عیادت من آمده‌ای، رسول اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) به من فرمود:‌ای ابا الحسن، مردم را فرا بخوان و بر فراز منبر من درآی و یک پله پایین ‌تر از جای من بایست و به مردم بگو: آگاه باشید! هر که والدینش را رنجیده خاطر کند، از رحمت خدا دور باشد. آگاه باشید، هر که از والدین خود بگریزد، از رحمت خدا دور باشد. آگاه باشید، هر که مزد کسی که برایش کار کرده را ندهد، از رحمت خدا دور باشد.

ای اصبغ، من به فرمان حبیبم، رسول‌ خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) عمل کردم، پس مردی از آخر مسجد برخاست و گفت:‌ای ابا الحسن، سه جمله گفتی، اما آنها را به صورت مختصر بیان نمودی، پس حال آنها برای ما شرح بده. من پاسخی ندادم تا به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتم و سخن آن مرد را بازگو کردم."

در این جا امیرمؤمنان (علیه السلام) دست مرا گرفت و فرمود: "‌ای اصبغ، دست خود را بگشا. دستم را گشودم، حضرت یکی از انگشتان دست مرا گرفت، سپس فرمود:‌ای اصبغ! رسول خدا همین گونه که من یکی از انگشتان تو را در دست گرفتم، انگشت مرا به دست گرفت و فرمود: "هان،‌ای ابا الحسن، من و تو دو پدر این امتیم، از رحمت خدا دور باد، هر که ما را برنجاند. هان من و تو دو سرپرست این امتیم، پس از رحمت خدا دور باشد آن کس که از ما بگریزد. هان که من و تو دو مأمور خدمت به این امتیم، هر که اجر ما را ندهد، از رحمت خدا به دور باشد ...

آری این آخرین کلماتی بود که اصبغ از دو لب مبارک مولای خویش می‌شنید و پس از آن، تا آن هنگام که گرد یتیمی بر سر امت اسلام پاشیده شد و پدر امت پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) پیوست، دیگر کلامی از پدر مهربانش نشنید ...

آری، بابای مهربانمان این گونه به پیش خدایش پر کشید ...

(برگرفته از کتاب "احقاق الحق و ازهاق الباطل‏ تألیف:‏ شهید قاضی نور الله شوشتری‏ (با تلخیص و اضافات)) (3

 

 




کلمات کلیدی :پدری مهربان




نویسنده : sara ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٦/٢٥

حکایتی از زبان مسیح نقل می کنند که بسیار شنیدنی است. می گویند او اینحکایت را بسیار دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می کرد.


 
و آن حکایت این است :
مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت. بنابراین، پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند. پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند. کارگرانی که آن روز در میدان نبودند، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند. روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند. گرچه این کارگران تازه، غروب بود که رسیدند، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد. شبانگاه، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود، او همه ی کارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد. بدیهی ست آنانی که از صبح به کار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتنـد : این بی انصافی است. چه می کنید، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند. بعضی ها هم که چند دقیقه پیش به ما ملحق شدند. آن ها که اصلاً کاری نکرده اند . مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید. آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ کارگران یکصدا گفتند : نه، آنچه که شما به ما پرداخته اید، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است. با وجود این، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم . مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم. من اگر چند برابر این نیز بپردازم، چیزی از دارائی من کم نمی شود. من از استغنای خویش می بخشم. شما نگران این موضوع نباشید. شما بیش از توقع تان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید. من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن، بسیار دارم. من از سر بی نیازی ست که می بخشم . مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند. بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند. بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است، پیدایشـانمی شـود. امـا همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند.
شما نمی دانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد، بلکه دارائی خویش را می نگرد.
او به غنای خود نگاه می کند نه به کار ما. از غنای ذات الهی، جز بهشت نمی شکفد باید هم اینگونه باشد . بهشت، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است...



کلمات کلیدی :حکایتی از عیسی مسیح




نویسنده : sara ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٢۳

کلی فکر کردم دوست داشتن یعنی چی عشق یعنی چی گاهی بعضی لغات واسمون کلیشه ای شده و بدون توجه به معنای عظیمش به راحتی ازش میگذریم و هیچ تفکر یا تأملی راجع بهش نمیکنیم دوست داشتن یعنی لذت بردن از بدی ها و خوبی های دیگران یعنی صبر و تحمل زیاد یعنی نزدیک شدن به تکامل واقعی.شاید منم معنی دقیقی ازش تو ذهنم ندارم و نتونستم معنیش کنم اما دوست داشتن و مهربون بودن یعنی بخشیدن تمام ناراحتی هایی که تو دلتون دارین و گذشت یعنی انقدر بخشنده باشی که هیچ چیزی نتونه آزارت بده ....

چه جالب قابل توجه کسانی که فکر میکنن میتونن دوست داشته باشن شاید 1%مردم هم این توانایی رو نداشته باشن پس یعنی هیشکی عاشق نیست؟

پس چرا همه چیزمون میره زیر سوال؟

امروز به وبلاگ فوق العاده ی 1کی از دوستانم سر زدم و خودم فهمیدم چقد از حقیقت وجودم دورم  ما نمیتونیم عاشق باشیم چون این صفت خیلی بزرگ و عمیق اوندر سنگینه که نمیتونیم به دوش بکشیمش چون از صفات پاگ خالق.کسی که هرگز نتونستیم به معنای واقع درکمون رو ازش عمیق کنیم اما همیشه کنارمونه

خدایا به کوته فکریم ببخش اگه دستای مهربونتو رها کردم و به دنباله پروانه ای رفتم برای شیطنت ببخش که فکر کردم گمت کردمو غمگین بودم

اتفاقی در دلم افتاده است میخواهم با تمام وجود به سویش پر بزم

خدایا رو به سویت بر داشته ام گناهانم رو ببخش و به آغوش گرمت منو پذیرا باش میپرستمت چون تنها معبود منی خدایا سر به دامانت گذاشته ام مرا بپذیر....

 

 

 




کلمات کلیدی :محبوب من




نویسنده : sara ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٥/۸

سلام به دوستای عزیزم دلم براتون 1ذره شده خیلی بهم محبت دارین اینا همش دلنوشت 

ست که شما ها محبت میکنینو از چشای نازنین و وقته گرانبهاتون مایه میزارین واسش

میخوام دباره بر گردم به وبلاگ نویسی به کمکتون هم نیاز دارم سعی میکنم مطالب

آموزنده و مفید که به درد همه بخوره بزارم تا لذت ببرید دوستون دارم به زودی منتظره سارا

باشید امیدوارم بازم منو مورد لطف خودتون قرار بدین دوستار همتون

سارا




کلمات کلیدی :سلام دوباره




Gorganet